چپندرقیچی

چیزهای چپندرقیچی، درگیریهای ذهنی، خاطره، مطالب جالب و مفید

چپندرقیچی | شعر

پروانه
چپندرقیچی چیزهای چپندرقیچی، درگیریهای ذهنی، خاطره، مطالب جالب و مفید

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.

پدر

پول و پله ای پدر ندارد

بیچاره که بحر و بر ندارد

آنقدر دویده است بابا

زانو و مچ و کمر ندارد

گریان شده در غم عزیزان

افسوس! دو چشم تر ندارد

گفتند به او شیوخ هر دم

یک وعده بخور! ضرر ندارد

رفت اوپی مسجد و خدا گفت:

این گونه دعا اثر ندارد !

از دل سحری کشید آهی

آه دل او شرر ندارد

دیروز که اعتراض می کرد

گفتند چرا بصر ندارد ؟؟

مظلوم تر از همیشه برگشت

خودروش کمک فنر ندارد

از دهکده اش یکی دو پسوند

گاو و شتر و بقر ندارد !!

بسیار وفای عهد دارد

بر هیچ زنی نظر ندارد

تشبیه کنم به خاک ایران!!

دشت و دمن و خزر ندارد!

درفکر قضا و سرنوشت است

باور به خود و قدر ندارد!

دیشب سر حافظ افسری گفت

ماشین شما سپر ندارد

مشغول دویدن است یارب!

طفلی پدرم سحر ندارد

دیروز زنش به گوش او گفت:

هرگز جنم و گوهر ندارد !

امروز که خسته بود فهمید

چون تکیه گه و پدر ندارد !

تیره است سپهر بی کرانش

خورشید و هوا ، قمر ندارد

گفتند مشاوران که برخیز !!

خوابیده و بال و پر ندارد

رفتیم به سنگ قبر گفتیم

روزش شده و خبر ندارد!

شهرام حسنپور درویش


موضوعات مرتبط: شعر
برچسب‌ها: پدر , شهرام حسنپور درویش

تاريخ : یکشنبه ۱۴ دی ۱۴۰۴ | 18:42 | نویسنده : پروانه |

فال حافظ

واسه شب یلدا فال حافظ گرفتم، اومد:

حاشا که من به موسم گل ترک می کنم

من لاف عقل می‌زنم این کار کی کنم

مطرب کجاست تا همه محصول زهد و علم

در کار چنگ و بربط و آواز نی کنم

از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفت

یک چند نیز خدمت معشوق و می کنم

کی بود در زمانه وفا جام می بیار

تا من حکایت جم و کاووس کی کنم

از نامه سیاه نترسم که روز حشر

با فیض لطف او صد از این نامه طی کنم

کو پیک صبح تا گله‌های شب فراق

با آن خجسته طالع فرخنده پی کنم

این جان عاریت که به حافظ سپرد دوست

روزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم

فال زیاد روشنی نبود. ترجیح می‌دادم چیز خوشایندتر و امیدبخش‌تری بیاد مثلا تو مایه‌های:

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند

چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند

چه میشه کرد حافظ هم دیگه با ما حال نمی‌کنه!

شاید هم مال ذهن آشفته منه. این روزها خیلی نگران جلسه دفاع پایان‌نامه‌ام هستم. هنوز دوهفته‌ای مونده و من کلی استرس و فکر و خیال دارم ...!!!


موضوعات مرتبط: چپندرقیچی ، خاطره ، شعر
برچسب‌ها: یلدا , فال حافظ , دفاع پایان نامه

تاريخ : دوشنبه ۱ دی ۱۴۰۴ | 18:47 | نویسنده : پروانه |

بهترین مامان دنیا

گاهی وقت‌ها به مامانم که نگاه میکنم اونقدر احساساتی می‌شم که دلم میخواد گریه کنم دوست دارم بغلش کنم دوست دارم خیلی چیزها بهش بگم اما هیچکدوم از این کارها رو نمیکنم. یعنی هیچ کسی هم تو دنیا هست که مثل من باشه؟!

سنگدلم؟! شاید هم خجالتی‌ام! تو زندگی‌ام خیلی حرف‌ها رو خجالت کشیدم به آدم‌های زندگی‌ام بزنم. خدایا آخه چرا من اینجوری‌ام؟!

همیشه می‌ترسم دیر بشه و خیلی کارها رو براش نکرده باشم با این وجود بیشتر وقت‌ها باهاش دعوا میکنم. دست خودم نیست سعی میکنم مثبت‌نگر باشم اما گاهی اوقات قاتی میکنم.

خدایا من دیوونه‌ام ....!!!

شاید به خودش نتونم بگم اما اینجا میگم: مامان جون خیلی دوست دارم تو بهترین مامان دنیایی. منو ببخش اگه بدترین دختر دنیام!

مى‌خواست عشق را

بِچِشاند به کامِ خلق،

با طعمِ شير و شَهد و شکر

مادر آفريد . . .

حسين منزوی


موضوعات مرتبط: چپندرقیچی ، خاطره ، شعر
برچسب‌ها: روز مادر , حسین منزوی

تاريخ : پنجشنبه ۲۰ آذر ۱۴۰۴ | 18:54 | نویسنده : پروانه |

خیال خواب‌آور

در هفته کتاب، کتاب بوی خوش قرابیه به دستم رسید که ‌داستانم به نام "خیال خواب‌آور" در آن به همت نشر ناسنگ به چاپ رسیده است.

خدا را شکر می‌کنم که همیشه راه جدیدی برای شادمانی پیش پایم می‌گذارد!

و زمینی که قسم خورد شکستم بدهد

و زمان چنبره زد کار به دستم بدهد

عهد کردم که خودم پشت خودم باشم و بس

به تن هیچ عقابی پر و بالی ندهم✨


موضوعات مرتبط: خاطره ، شعر ، معرفی کتاب
برچسب‌ها: بوی خوش قرابیه , خیال خواب‌آور , نشر ناسنگ , هفته کتاب

تاريخ : یکشنبه ۲ آذر ۱۴۰۴ | 19:15 | نویسنده : پروانه |

حافظ خوانی

چند وقتی هست هرموقع که میلم بکشد و مشغله اجازه دهد شعر حافظ حفظ می کنم.

به مناسبت بزرگداشت حضرت حافظ در ماه مهر دو سه بیتی که چشمم را گرفته با شما شریک می شوم.

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل

کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها

صلاح کارکجا و من خراب کجا

ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا

در اندرون من خسته دل ندانم کیست

که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

یکی دو روزه بی خیالی سخت تر شده ...

خدایا خودت حال دلمون رو خوب کن!


موضوعات مرتبط: چپندرقیچی ، خاطره ، شعر
برچسب‌ها: حافظ

تاريخ : دوشنبه ۲۱ مهر ۱۴۰۴ | 18:41 | نویسنده : پروانه |

شام غریبان

هرچه کردم به خودم کردم و وجدان ِخودم

پسر نوحم و قربانی طوفان خودم

تک و تنهاتر از آنم که به دادم برسند

آنچنانم که شدم دست به دامان خودم

موی تو ریخته بر شانه ی تو٬ امّــا من

شانه ام ریخته بر موی پریشان ِ خودم!

از بهشتی که تو گفتی خبری نیست که نیست

می روم سر بگذارم به بیابان خودم

آسمان سرد و هوا سرد و زمین سردتر است

اخـــوانــم که رسیدم به زمستان خودم

تو گرفتار خودت هستی و آزادی هات

من گرفتار خودم هستم و زندان خودم

شب میلاد من ِ بی کس و کار است ولی

باید امشب بروم شام غریبان خودم…

یاسر قنبرلو

تولدم مبارک 🎊🎉🎂


موضوعات مرتبط: خاطره ، شعر
برچسب‌ها: تولد , شهریوری , یاسر قنبرلو

تاريخ : سه شنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۴ | 15:37 | نویسنده : پروانه |

پروبال خودت باش

دیوانه و دلبسته‌ی اقبال خودت باش

سرگرم خودت عاشق احوال خودت باش

یک لحظه نخور حسرت آن را که نداری

راضی به همین چند قلم مال خودت باش

دنبال کسی باش که دنبال تو باشد

اینگونه اگر نیست به دنبال خودت باش

پرواز قشنگ است ولی بی غم و منت

منت نکش از غیر و پر‌و‌بال خودت باش

صدسال اگر زنده بمانی گذرانی

پس شاکر هر لحظه وهر سال خودت باش

اقبال لاهوری

به امید شادی و سلامتی همه دوستان خوبم ✌


موضوعات مرتبط: شعر
برچسب‌ها: اقبال لاهوری

تاريخ : یکشنبه ۸ تیر ۱۴۰۴ | 19:13 | نویسنده : پروانه |

بدبیاری پشت بدبیاری

این روزها مدام بدبیاری میارم. هرکاری که میخوام بکنم به مشکل برمی خورم بدشانسی پشت بدشانسی! گاهی وقت ها دیوونه میشم و فکر می کنم دست عوامل ماورالطبیعه تو کاره!

نمونه اش همین آخری. موضوع پایان نامه ای که انتخاب کرده بودم رو رد کردن به بهونه اینکه کلیه و تکراریه و این حرفا...!!! موضوعم در مورد اسطوره ها بود و خیلی بهش علاقه داشتم. فکر می کنم شاید هم به خاطر بی تجربگی بوده باشه آخه زیادی به خودم اعتماد داشتم!

دو سه روزه همش فکرم درگیره یه موضوع جدید پیدا کنم تازه باید یه استاد راهنمای تازه هم پیدا کنم...!!!

خلاصه چندوقته همش ضدحال میخورم دعا کنید خوش شانسی یه چشمکی هم به ما بزنه.

به قول ابوسعید ابوالخیر:

ای خالق خلق رهنمایی بفرست

بر بندهٔ بی‌نوا نوایی بفرست

کار من بیچاره گره در گرهست

رحمی بکن و گره گشایی بفرست


موضوعات مرتبط: خاطره ، شعر
برچسب‌ها: بدبیاری , پایان نامه , ابوسعید ابوالخیر

تاريخ : سه شنبه ۷ اسفند ۱۴۰۳ | 18:43 | نویسنده : پروانه |

می ترسم

من از اشکی که می ریزد ز چشم یار می ترسم

از آن روزی که مولایم شود بیمار می ترسم!

همه ماندیم در جهلی شبیه عهد دقیانوس

من از خوابیدن مهدی درون غار می ترسم!

رها کن صحبت یعقوب و کوری و غم و فرزند

من از گرداندن یوسف سر بازار می ترسم!

همه گویند این جمعه بیا اما درنگی کن

از اینکه باز عاشورا شود تکرار می ترسم!

سحر شد،آمده خورشید اما آسمان ابریست

من از بی مهری این ابرهای تار می ترسم!

تمام عمر خود را نوکر این خاندان خواندم

از آن روزی که این منصب کنم انکار می ترسم!

طبیبم داده پیغامم بیا دارویت آماده است

از آن شرمی که دارم از رخ عطار می ترسم!

شنیدم روز و شب از دیده ات خون جگر ریزد

من از بیماری آن دیده خونبار می ترسم!

به وقت ترس و تنهایی،تو هستی تکیه گاه من

مرا تنها میان قبر خود نگذار،می ترسم!

دلت بشکسته از من،لکن ای دلدار رحمی کن

که از نفرین و عاق والدین بسیار می ترسم!

هزاران بار من رفتم،ولی شرمنده برگشتم

ز هجرانت نترسیدم،ولی این بار می ترسم!


موضوعات مرتبط: شعر
برچسب‌ها: اللهم عجل لولیک الفرج

تاريخ : پنجشنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۳ | 18:50 | نویسنده : پروانه |

طنزنامۀ فارغ‌التحصیلان

✍ مژگانِ حسن‌پور

طنزنامۀ فارغ‌التحصیلان

گرفتم دیپلم که مادرم گفت

کنون باید گزینی بهرِ خود جفت

تمامِ دوستانت زن گرفتند

شنو پندِ من ای فرزانه‌فرزند

زنی گیر و برو دنبالِ کاری

پس‌ازآن من ندارم با تو کاری

من اما اهلِ تحصیلات بودم

و می‌زد موجِ شوقی در وجودم

که گیرم مدرکِ لیسانس و ارشد

حقوقم نیز چند میلیون و‌ پانصد

به دانشگاه رفتم با چه ذوقی

چو آهویِ رهاگشته زِ طوقی

گرفتم مدرکِ لیسانسِ خود را

نشد اما برایم کار پیدا

برفتم من سراغِ مقطعِ فوق

ولی بودم دگر من خالی از شوق

گرفتم فوق را با صد مشقت

بکردم لعن بر ایامِ نکبت

نکردم بارِ دیگر کار پیدا

شدم از دستِ این اوضاع شیدا

بگفتا مادرم با آه و زاری

رَوَم من از برایت خواستگاری

زنی گیر و دلم را شاد گردان

مرا تو بیش از این دیگر مرنجان

سپیده دخترِ اصغر چگونه‌ست

میانِ دختران بی‌شک نمونه‌ست

ستاره دخترِ اکبرکبابی

که دارد بر رُخش رنگ و لعابی

مونا اما دماغش را عمل کرد

خودش را شکلِ زندایی غزل کرد

ولی او بی‌نهایت ناز دارد

سَر و سِر با کبوترباز دارد

چو فردا شد روم پیشِ سمانه

که دارد بهترین دختِ زمانه

حنا یک دخترِ تحصیل‌کرده

دلِ اهلِ محل را نیز برده

شبِ دیدار شد بر من میسر

بدیدم که حنا هست از همه سر

بگفت او مدرکِ لیسانس دارم

شبانه‌روز من مشغولِ کارم

شما با مدرکِ فوقی که داری

چرا اکنون نداری هیچ کاری

نه یک خانه نه یک ماشین نه کاری

چه پررویی که رفتی خواستگاری

به لیستِ خواستگارانم نظر کن

سپس با شرم از این خانه گذر کن

همه بودند دکتر یا مهندس

ندارم من به این فرزانگان حس

ز حرفش از خجالت من شدم آب

از آن شب رفت از چشمانِ من خواب

به خود گفتم که دیگر زن نگیرم

اگرچه خود زِ تنهایی بمیرم

ارشد هم تموم شد مونده پایان نامه خدایا شکرت ....

دلم واسه دانشگاه خیلی تنگ میشه ...!!!


موضوعات مرتبط: خاطره ، شعر
برچسب‌ها: مڗگان حسن پور

تاريخ : یکشنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۳ | 18:44 | نویسنده : پروانه |

سلام بر یلدا

شب یلدا

یک سلام بلند بر یلدا

تو بگو ابر میرود فردا ؟

این همه نفرت و پریشانی

همه اش را که خوب میدانی

آسمان و پرنده می خندند؟

درب را به غصه می بندند؟

امشبم چای و شعر و قالیچه؟

صحبت از حافظ و کمی نیچه؟

باز آجیل های یلدایی ؟

همه درگیرودار خودخواهی؟

یک طرف ماهی و پلو سبزی

صحبت از تیزبینی ارزی

یک طرف از مسیرخود راضی

عده ای آبکی خور رازی !

یک سری در رژیم مجبوری

عده ای پرخورند و منشوری

سرپرستان خانه در یلدا

غصه دار از نداری فردا

عده ای بی سواد وبی ریشه

خوک هایی بدون اندیشه

همه چی را بهم زده یارو

از برنج و مسکن و دارو

کارگر ها برای آذوقه

مصرعم بوق بوق و پربوقه!!

یک سری سیر تا مری خورده

عده ای زنده اند و دلمرده

یک سری با رسوم یلدایی

جشنشان باشکوه و رویایی

یک سری یخ زده دل اشفته

ازخجالت ب زیر غم خفته

عده ای با دلار نیمایی

نطقشان میشود مسیحایی

دوسه تا زن کنارشان خندان

دود قلیان و نقل، درقندان

رسم دنیا چنین شده شاید

یک نفر پس چرا نمی آید؟

جان یلدا چه درسرت داری؟

تازه کن هرچه هست تکراری

با تو هستم ای شب یلدا

ابرها میروند از فردا؟؟؟

شهرام حسنپور درویش


موضوعات مرتبط: شعر
برچسب‌ها: یلدا مبارک , شهرام حسنپور درویش

تاريخ : پنجشنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۳ | 18:0 | نویسنده : پروانه |

غربت مهمان کش تهران

با این همه میدان و خیابان چه بگویم؟

با غربت مهمان‌کُش تهران چه بگویم؟

حرفِ دلِ من شعر و سکوت و سخنم،شرم

با این زن پتیاره‌ی عریان چه بگویم؟

از این یقه آزادیِ میلاد کراوات

بر اسکلتِ فتحعلی‌خان چه بگویم؟

از بُغضِ فراموشیِ «همت» به «مدرّس»

از «باکری» خسته به «چمران» چه بگویم؟

با دخترکِ فال‌فروشِ لبِ مترو

یا بیوه زنِ بچه به دندان چه بگویم؟

زن با غمِ شش عایله با من چه بگوید؟

من با شکمِ گشنه به ایمان چه بگویم؟

با او که گل آورده دم شیشه‌ی ماشین

با لذت این شرشر باران چه بگویم؟

دامانِ رها،موی پریشان،منِ شاعر

با خشمِ دو مامورِ مسلمان چه بگویم؟

تا خرخره شهری به لجن رفته و حالا

ماندم که به یک چاک گریبان چه بگویم؟!

مهدی فرجی


موضوعات مرتبط: شعر
برچسب‌ها: مهدی فرجی

تاريخ : چهارشنبه ۹ آبان ۱۴۰۳ | 19:14 | نویسنده : پروانه |

برق

❌برق نیست

از دست توانیر چه بگویم،چه بسازم

بانگ و جَرس است از دل مَردم که برق نیست

ظهر آمدم از کار به منزل وَ نشستم

ناگاه شنيدم زِ عیالم که برق نیست

گفتم بزنم از سرِ منزل به بُرون رَه

دیدم که همه بانگ برآرند که برق نیست

رفتم به برِ شاطِر و نانوا که خَرَم نان

فریاد بر آورد بُرون رو که برق نیست

گفتم بزنم بر دل دشت و دمن و کوه

آبیار صدا زد که بیا،چون که برق نیست

دیدم خطِ باطریِ موبایل روبه تمام است

گفتم به کجا من بزنم شارژ که برق نیست

رفتم به دُکان تا که خورَم نوشمکی یخ

بقّال بگفتا که شُل است،چون که برق نیست

شخصی به من اِس داد که مهتابی خراب است

گفتم که برو دور شو از من،که برق نیست

نه باد بزنی هست به منزل که زند باد

با مُشت زدم بر سرِ کولر که برق نیست

بر طاقچه دیدم که گِردسوز خَموش است

گفتم که خَموش باش تو هم،چون که برق نیست

فریاد بر آورد که چراغم زِ بَرِ لامپ

فریاد زدم دور شو از من که نفت نیست

سلمانی برفتم دو سه شب را که زنم سر

گفتا که برو (مجتبی) بیرون،که برق نیست.

وای از دست این برق 😡

از کارو زندگی افتادیم 😢


موضوعات مرتبط: چپندرقیچی ، خاطره ، شعر
برچسب‌ها: برق

تاريخ : پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۳ | 18:12 | نویسنده : پروانه |

پزشک

به بهانه ی روز #پزشک

نگه کن بدین گنبد تیز گرد

که #درمان ازویست و زویست #درد

واژه « #پزشک » و دانش #پزشکی را می توان در ادبیات کهن و داستان های حماسیِ شاهنامه هم جستجو کرد.

#حکیم‌ابوالقاسم‌فردوسی در آغاز داستان پادشاهی جمشید ، پس از اشاره به #داروهای‌گیاهی به پیدایش دانش #پزشکی اشاره مستقیم دارد :

#پزشكی و درمان هر دردمند

درِ تندرستی و راه گزند

#فردوسی در داستان رستم پا را از درمان دارویی هم فراتر می گذارد و از #جراحی سخن می گوید و در ده ها بیت به شرح زاده شدن رستم به شیوه آن چه امروزه به آن « #سزارین » می گویند می پردازد .

بیاورد یكی خنجر آبگون

یكی مرد بینا دل پرفسون

بیامد یکی موبدی چرب دست

مر آن ماه رخ را به می کرد مست (بی هوش کرد)

شكافید بی رنج پهلوی ماه

بتابید مر بچه را سر ز راه

چنان بی‌گزندش برون آورید

كه كس در جهان این شگفتی ندید

#فردوسی از تخصص « #بی‌هوشی » در داستان بیژن و منیژه نیز سخن گفته است و به واژه « #هوشبر » اشاره مستقیم دارد . به دستور منیژه بیژن را با خوراندن #دارو بیهوش می کنند :

بفرمود تا داروی #هوشبر

پرستنده آمیخت با نوش بر

بدادند چون خورد می گشت مست

همان خوردن و سرش بنهاد پست

پس از بیهوشی ، بیژن را به قصر منیژه می برند و سپس او را با داروهای دیگری به هوش می آورند:

بگسترد #كافور بر جای خواب

همی‌ریخت بر چوب صندل #گلاب

بیاورد #روغن مر او را بداد

كه تا گشت بیدار و چشمش گشاد

و بی گمان همگان #نوش‌دارو پس از مرگ سهراب را شنیده اند . در پایان رزم رستم و سهراب ، هنگامی که رستم در پایان رزم، فرزندش سهراب را شناسایی می کند از پادشاه ( کیکاووس ) «نوش دارو» طلب می کند:

ازآن #نوش‌دارو كه در گنج تست

كجا خستگان را كند تندرست

به نزدیک من با یكی جام می

سزد گر فرستی هم اكنون به‌پی

خدا همه آنان که تندرستی انسان ها دغدغه اصلی زندگیشان است سلامت بدارد!

روز « #پزشک » بر یکایک پزشکان ایران زمین عزیز مبارک باد.

حامد طباطبایی


موضوعات مرتبط: چپندرقیچی ، شعر
برچسب‌ها: روز پزشک , فردوسی , شاهنامه , حامد طباطبایی

تاريخ : پنجشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۳ | 18:38 | نویسنده : پروانه |

مرده شور برده

ازدواج با مرده شور

رفته بودم دیدن اهل قبور

عاشقم شد پیرمرد مرده شور!

پای او شل بود و دندانی نداشت

چشمهایش هم کج و هم نیمه کور

روی هر قبری نشستم دیدمش

کم کمک آمد جلو آن لندهور

گفت هفتاد و دو ساله روز و شب

می کنم از توی قبرستان عبور

بوده ام اما مجرد تا به حال

شاید از روی غرض یا از غرور

دیدمت من را پسندیدی تو هم

پس در و تخته شود امروز جور

سکه چون ارزش ندارد توی قبر

مهریه ت یک لا کفن، یک دانه گور!

هفت تا میت بشویم رایگان

از فک و فامیلتان، نزدیک و دور

شیربهایت می شود با نرخ روز

سدر و کافور و کفن، حد وفور

چون تفاهم هم مهم است این وسط

گاه گاهی مرده ای را هم بشور!

روزهایی راحتی از پخت و پز

جمعه شب ها می رسد کلی نذور!

در بهش زهرا برایت قبر خوب

نصف قیمت می کنم من جفت و جور!

گر جوابت مثبت است افتاده ای

هفت شب جشن و عروسی و سرور

من بله گفتم به او با یک دلیل

چون که شوهر گیر می آید به زور!

یک عدد خرما دهان من گذاشت

با کفن روی سرم انداخت تور!

اشهدی خواند و همان جا روی قبر

عقد کرد آخر مرا آن مرده شور... 😂

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌


موضوعات مرتبط: شعر
برچسب‌ها: شعر طنز

تاريخ : سه شنبه ۹ مرداد ۱۴۰۳ | 19:19 | نویسنده : پروانه |

معلم

باز دلتنگم برای مدرسه

زنگ تمرین حساب و هندسه

کو؟کجا رفتند شادی های من؟!

زیر باران نغمه و آوای من؟!

شور و حال کودکی هایم چه شد؟!!!

سرنوشت آرزوهایم چه شد؟!!!

باز امشب بی قراری می کنم

اشک را از دیده جاری می کنم

خاطراتم را مُروری می کنم

در غم آنها صبوری می کنم

از کنار مرتع بی حاصلم

می دوم گاهی بدنبال دلم

می نشینم گاه و گاهی می روم

با همه بی سرپناهی می روم

درخودم احساس غربت می کنم

از غریبی با خودم چَت می کنم

زندگی کو عینک خوش باورم؟!

لحظه های از عسل شیرین ترم؟

کو کجا رفتند رویاهای من؟!

آرزوهای خوش فردای من؟!

خسته ام از جستجوی طعم سیب

از تَجَسُس های پوچ و بی نصیب

از تکاپوهای واهی خسته ام

از غم بی تکیه گاهی خسته ام

گاه در صحرای غم گُم می شوم

نا امید از مِهرِ مَردُم می شوم

بسکه از نامردمی ها شاکیم

رهسپار کوچه های خاکیم

زندگی کو آنهمه یک رنگیم؟!!!

دفتر مشق و مداد رنگیم؟!!!

پاسخ بُغضِ غریبم را بده!

بی مُرُوت، سهمِ سیبم را بده

آن همه یار دبستانی چه شد؟!

تَرکِه خیس "حسن خانی "چه شد؟!

در ازای این همه موی سپید

ای دریغ از یک سر سوزن امید

زندگی آرامشم را پس بده

آن همه آسایشم را پس بده

با وجود این همه دوز و کَلَک

ای فدای وحشت از چوب و فلک

زندگی کیف و کتابم را بده

پس چرا لالی؟ جوابم را بده!!!

کو تبسُم های گرمِ مادرم

کو پدر؟کو رستم نام آورم؟!!!

وعده های آنچنانی پس چه شد؟'!!!!

لحظه های ارغوانی پس چه شد؟!!!

زندگی ای قِصه ناکامیم

ای همیشه باعث بدنامیم

بیش از این اندوه و آزارم نده

حکم تیر و چوبه دارم بده

حاصل تو جز سیه روزی نبود

دعوتت آش دهن سوزی نبود

زندگی ای دشمن و جلاد من

دور شو از خاطر ناشاد من

حال که از چشم تو افتاده ام

پَرپَرم کُن ، حاضر و آماده ام

منوچهر سوری

توضیح:

"آقای حسن خانی"

معلم کلاس اول ابتدائیم بود.

🌺روز معلم گرامی باد🌺


موضوعات مرتبط: شعر
برچسب‌ها: روز معلم

تاريخ : چهارشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۳ | 18:6 | نویسنده : پروانه |

یا علی

خدا با اسم اعظم یا علی گفت

ملک در اولین دم یا علی گفت

عجب سری است در خلقت که از خاک

چو برمی خاست آدم یا علی گفت

عصا در دست موسی اژدها شد

کلیم آنجا مسلم یا علی گفت

مسیحا دم از آن گردید عیسی

که در دامان مریم یا علی گفت

محمد در شب معراج برخاست

به قصد قرب اعظم یا علی گفت

علی را ضربتی کاری نمی شد

گمانم ابن ملجم یا علی گفت

⚫️فرا رسیدن لیالی قدر و ایام سوگواری

شهادت امیرالمومنین علیه السلام تسلیت باد.


موضوعات مرتبط: چپندرقیچی ، شعر
برچسب‌ها: شب قدر

تاريخ : شنبه ۱۱ فروردین ۱۴۰۳ | 16:49 | نویسنده : پروانه |

حول حالنایی تر

السلام ای ماه پنهان پشت استهلال ما

ما به دنبال تو می‌گردیم و تو دنبال ما

ماهِ پیدا، ماه پنهان، ماه روشن، ماه محو

رؤیت این ماه یعنی نامۀ اعمال ما

خاصه این شب‌ها که ابر و باد و باران با من است

خاصه این شب‌ها که تعریفی ندارد حال ما

کاش در تقدیر ما باشد همه شب‌های قدر

کاش حَوِّل حالَنایی‌تر شود احوال ما

ما به استقبال ماه از خویش تا بیرون زدیم

ماه با پای خودش آمد به استقبال ما

گوشۀ چشمی به ما بنمای ای ابروهلال

تا همه خورشید گردد روزی امسال ما

علیرضاقزوه


موضوعات مرتبط: شعر
برچسب‌ها: ماه رمضان , علیرضا قزوه

تاريخ : پنجشنبه ۲۴ اسفند ۱۴۰۲ | 17:26 | نویسنده : پروانه |

شب های طولانی

پیراهنی از یلدا برایم بدوز

تا بدانم

پایان این شب‌های طولانی

روزی با آمدنت

سپید خواهد شد...

#زینب_آبکوه

یلدا مبارک 🍉


موضوعات مرتبط: چپندرقیچی ، شعر
برچسب‌ها: یلدا , زینب آبکوه

تاريخ : پنجشنبه ۳۰ آذر ۱۴۰۲ | 18:54 | نویسنده : پروانه |

شیطان زیاد دشمن پروردگار نیست!

دیگر بهار،اصلا بهار نیست!

دیگر به هیچ تقویمی اعتبار نیست!

گنجشک هم به حجله جغد سیاه رفت،

دیگر برای جفت خودش بی قرار نیست!

دنیا فقط به بعضی‌ها خوش‌گذشته‌ است،

او هیچ وقت با دل من،سازگار نیست!

تنها برای اینکه بمیریم،زنده ایم،

دیگر کسی به زندگی،امیدوار نیست!

آفت تمام مزرعه ها را گرفته است،

دیگر در این مترسکها،اقتدار نیست!

ما کاسه های داغ تر از آش بوده ایم،

شیطان زیاد دشمن پروردگار نیست!

🍃شاهین شعبانیان


موضوعات مرتبط: شعر
برچسب‌ها: شاهین شعبانیان

تاريخ : چهارشنبه ۲۲ آذر ۱۴۰۲ | 17:24 | نویسنده : پروانه |

گاه گاهی که دلم میگیرد

ﮔﺎه‌گاهی ﮐﻪ ﺩﻟﻢ می‌گیرد

به خودم می‌گویم،

در دیاری که پر از دیوار است

ﺑﻪ ﮐﺠﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﺭﻓﺖ

ﺑﻪ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﭘﯿﻮﺳﺖ

ﺑﻪ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺩﻝ ﺑﺴﺖ؟

ﺣﺲ ﺗﻨﻬﺎﯼ ﺩﺭﻭﻧﻢ ﮔﻮﯾﺪ :

ﺑﺸﮑﻦ ﺩﯾﻮﺍﺭﯼ ، ﮐﻪ ﺩﺭﻭﻧﺖ ﺩﺍﺭﯼ !

ﭼﻪ ﺳﻮﺍﻟﯽ ﺩﺍﺭﯼ؟!

ﺗﻮ " خدﺍ " ﺭﺍ ﺩﺍﺭﯼ

ﻭ " ﺧﺪﺍ "

ﺍﻭﻝ ﻭ ﺁﺧر با توست.... !!!

👤 سهراب سپهری


موضوعات مرتبط: شعر
برچسب‌ها: سهراب سپهری

تاريخ : دوشنبه ۱۳ آذر ۱۴۰۲ | 19:24 | نویسنده : پروانه |

ایام غم نخواهد ماند

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند

چنان نماند،چنین نیز هم نخواهد ماند

من ار چه در نظر یار خاکسار شدم

رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند

چو پرده دار به شمشیر می‌زند همه را

کسی مقیم حریم،حرم نخواهد ماند

چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است

چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند

سرود مجلس جمشید گفته‌اند این بود

که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند

غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه

که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند

توانگرا دل درویش خود به دست آور

که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند

بدین رواق زبرجد نوشته‌اند به زر

که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند

ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ

که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند.

🍃حافظ


موضوعات مرتبط: شعر
برچسب‌ها: حافظ

تاريخ : یکشنبه ۲۱ آبان ۱۴۰۲ | 18:48 | نویسنده : پروانه |

کمی خیال خوش

من از جهان چه خواستم؟

کمی نشستن و

به ماه و آسمان نگاه کردن و

کمی دویدن و

به قله‌های دورها رسیدن و

کمی سکوت کردن و

صدای کائنات را شنیدن و

کمی از عشق گفتن و شنفتن و

کمی رهایی و شُکوهِ آشنایی و

کمی سفر...

من از جهان چه خواستم؟

کمی خیالِ خوش، نه بیشتر...

نرگس صرافیان طوفان‌

واقعا مگه آدم از زندگی چی میخواد که هیچ وقت چرخ دنیا به میل آدم نمیچرخه ...؟!

همیشه همه چی قاطی پاتیه و هیچی درست نیست هی باید منتظر بمونی و منتظر بمونی و ...!!!

این روزها خیلی دلتنگم. خواهرم ازم دورشده و رفته یه شهر دیگه.

احساس میکنم هیچ وقت به هیچکدوم از آرزوهام نمیرسم ...!!!

خیلی وقته دیگه زورم به تنهایی نمیرسه ...

به قول نظام وفا:

مردم همه سیر از من و من سیر ز خویشم


موضوعات مرتبط: چپندرقیچی ، خاطره ، شعر
برچسب‌ها: نرگس صرافیان طوفان , نظام وفا

تاريخ : دوشنبه ۱۵ آبان ۱۴۰۲ | 19:25 | نویسنده : پروانه |

روز اول دانشگاه

آدم ها گاهی تصمیماتی می گیرن مثل تصمیم برای شروع یه کار تازه. اون کار میتونه کوچیک یا بزرگ باشه.

بقیه ممکنه نظرات مثبت یا منفی درباره اون کار داشته باشن به نظرشون تحسین برانگیز یا بی فایده بیاد اینا مهم نیست مهم انرڗی مثبتیه که اون آدم از اون کار بخصوص می گیره!

منم یکی از همین تصمیم هارو گرفتم. تصمیم برای شروع دوباره یه راه سخت اما لذت بخش ...

پیوستن به خیل دانشجویان دوست داشتنی ارشد ادبیات

به قول فردوسی بزرگ که روبروی ورودی دانشکده فرمانروایی میکنه:

به دانش گرای و بدو شو بلند

چو خواهی که از بد نیابی گزند

ز دانش در بی نیازی بجوی

و گر چند سختیت آید به روی

ز نادان بنالد دل سنگ و کوه

ازیرا ندارد بر کس شکوه

توانا بود هر که دانا بود

ز دانش دل پیر برنا بود

روز اول دانشگاه فارغ از تغییر رشته و بدوبدوها و درس و استاد و سلف و غیره برای من بعد از نزدیک ده سال یه تجربه هیجان انگیزو متفاوت بود!

دانشگاه تهران شاید خیلی هم اونجوری که میگن و همه تصور میکنن پراز امکانات نباشه ولی من دوستش دارم ...!!!


موضوعات مرتبط: خاطره ، شعر
برچسب‌ها: دانشگاه تهران , ادبیات , فردوسی

تاريخ : دوشنبه ۱۰ مهر ۱۴۰۲ | 19:41 | نویسنده : پروانه |

شادی

شاد بودن هنر است

شاد کردن هنری والاتر

لیک هرگز نپسندیم به خویش

که چو یک شکلک بی جان شب و روز

بی خبر از همه خندان باشیم

بی غمی عیب بزرگی است

که دور از ما باد

...

کاشکی آینه ای بود درون بین که در آن

خویش را می دیدیم

آنچه پنهان بود از آینه ها می دیدیم

می شدیم آگه از آن نیروی پاکیزه نهاد

که به ما زیستن آموزد و جاوید شدن

پیک پیروزی و امید شدن

...

شاد بودن هنر است

گر به شادی تو دلهای دگر باشد شاد

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست

هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود

صحنه پیوسته به جاست

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد...

" ژاله اصفهانی"


موضوعات مرتبط: شعر
برچسب‌ها: ڗاله اصفهانی

تاريخ : دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۲ | 18:33 | نویسنده : پروانه |

مثنوی هفتاد من

حتما شما هم همیشه فکر کرده اید منظور از مثنوی هفتاد من،وزن زیاد کتاب یا حرف دراز و طاقت فرسا باشد،اما قضیه چیز دیگریست.

ناصر فیض یک مثنوی سروده است که در آن هفتاد بار کلمه "من" به کار برده است.

مَن اگر با مَن نباشم،می شَوَم تنهاترین

کیست با مَن گر شَوَم مَن،باشد از مَن ماترین

مَن نمی دانم کی‌اَم مَن،لیک یک مَن در مَن است

آن که تکلیف مَنَ اَش با مَن،مَنِ مَن روشن است

مَن اگر از مَن بپرسم،ای مَن ای همزاد مَن

ای مَنِ غمگین،مَن در لحظه‌های شاد مَن

هرچه از مَن یا مَنِ مَن در مَنِ مَن دیده‌ای

مثل مَن وقتی که با مَن می شوی،خندیده‌ای

هیچ کس با مَن چنان مَن مردم آزاری نکرد

این مَنِ مَن هم نشست و مثل مَن کاری نکرد

ای مَنِ با مَن که بی مَن،مَن تر از مَن می شوی

هرچه هم مَن مَن کنی،حاشا شوی چون مَن قوی

مَن مَنِ مَن مَن مَنِ بی‌رنگ و بی‌تأثیر نیست

هیچ کس با مَن مَنِ مَن مثل مَن درگیر نیست

کیست این مَن؟این مَنِ با مَن زِ مَن بیگانه‌تر

این مَنِ مَن مَن کُنِ از مَن کمی دیوانه‌تر ؟

زیر بارانِ مَن از مَن،پُر شدن دشوار نیست

ورنه مَن مَن کردنِ مَن از مَنِ مَن عار نیست

راستی ...این قَدَر مَن را از کجا آورده‌ام!؟

بعد هر مَن،بار دیگر مَن چرا آورده‌ام !؟

در دهانِ مَن نمی دانم چه شد،افتاد مَن

مثنوی گفتم که آوردم در آن هفتاد مَن.


موضوعات مرتبط: شعر
برچسب‌ها: مثنوی هفتاد من , ناصرفیض

تاريخ : شنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۲ | 18:27 | نویسنده : پروانه |

جوانی

خجل شدم ز جوانی که زندگانی نیست

به زندگانی من فرصت جوانی نیست

من از دو روزه هستی به جان شدم بیزار

خدای شکر که این عمر جاودانی نیست

همه به گریه ابر سیه گشودم چشم

دراین افق که فروغی ز شادمانی نیست

به غصه بلکه به تدریج انتحار کنم

دریغ و درد که این انتحار آنی نیست

نه من به سیلی خود سرخ میکنم رخ و بس

به بزم ما رخی از باده ارغوانی نیست

ببین به جلد سگ پاسبان چه گرگانند

به جان خواجه که این شیوه شبانی نیست

ز بلبل چمن طبع شهریار افسوس

که از خزان گلشن شور نغمه‌خوانی نیست

👤 شهریار


موضوعات مرتبط: شعر
برچسب‌ها: شهریار

تاريخ : دوشنبه ۲ مرداد ۱۴۰۲ | 17:42 | نویسنده : پروانه |

عشق یهویی

براتون توی روز ازدواج یه عشق یهویی میخوام

به قول وحشی بافقی:

من بودم و دل بود و کناری و فراغی

این عشق کجا بود که ناگه به میان جست


موضوعات مرتبط: چپندرقیچی ، خاطره ، شعر
برچسب‌ها: روز ازدواج , وحشی بافقی

تاريخ : سه شنبه ۳۰ خرداد ۱۴۰۲ | 11:37 | نویسنده : پروانه |

زهر هلاهل

پس چه هستی ای فلک،گر دور باطل نیستی

چیستی ای عمر،گر زهر هلاهل نیستی

زهر نوشاندن هم ای تقدیر،بی‌آداب نیست

من به قسمت راضی‌ام،اما تو عادل نیستی

در وفاداری ندیدم،هیچ‌کس را مثل تو

ای غم از حال دلم یک لحظه غافل نیستی

گریه کن بر حال خویش ای موج از دریا ملول

لحظه‌ای دیگر تو در آغوش ساحل نیستی

هر که با من بود روزی دل برید از من،تو نیز

دل به رفتن می‌سپاری،گرچه مایل نیستی

گفت:روزی باز می‌گردم،فراموشم مکن

گفتمش:در بی‌وفایی نیز کامل نیستی

🍃فاضل نظری


موضوعات مرتبط: شعر
برچسب‌ها: فاضل نظری

تاريخ : سه شنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۲ | 18:0 | نویسنده : پروانه |

روزه دیدار

چند روزی است که در روزه ی دیدار توام

پر کن این فاصله هارا که دم افطار است ...!

این ماه رمضونی خیلی منو دعا کنین بچه ها 🌿 🙏


موضوعات مرتبط: چپندرقیچی ، خاطره ، شعر
برچسب‌ها: ماه رمضان مبارک

تاريخ : شنبه ۵ فروردین ۱۴۰۲ | 18:11 | نویسنده : پروانه |
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
        مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By M a h S k i n:.