واسه شب یلدا فال حافظ گرفتم، اومد:
حاشا که من به موسم گل ترک می کنم
من لاف عقل میزنم این کار کی کنم
مطرب کجاست تا همه محصول زهد و علم
در کار چنگ و بربط و آواز نی کنم
از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفت
یک چند نیز خدمت معشوق و می کنم
کی بود در زمانه وفا جام می بیار
تا من حکایت جم و کاووس کی کنم
از نامه سیاه نترسم که روز حشر
با فیض لطف او صد از این نامه طی کنم
کو پیک صبح تا گلههای شب فراق
با آن خجسته طالع فرخنده پی کنم
این جان عاریت که به حافظ سپرد دوست
روزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم
فال زیاد روشنی نبود. ترجیح میدادم چیز خوشایندتر و امیدبخشتری بیاد مثلا تو مایههای:
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند
چه میشه کرد حافظ هم دیگه با ما حال نمیکنه!
شاید هم مال ذهن آشفته منه. این روزها خیلی نگران جلسه دفاع پایاننامهام هستم. هنوز دوهفتهای مونده و من کلی استرس و فکر و خیال دارم ...!!!
موضوعات مرتبط: چپندرقیچی ، خاطره ، شعر
برچسبها: یلدا , فال حافظ , دفاع پایان نامه









