لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.
دیروز صبح فهمیدم به جز وقت دوش گرفتن یا شستن ظرف وقت های دیگه ای هم هستن که ایده های جذاب به ذهن آدم می رسه یکی از اونا وقتیه که سوار قطار هستی!
صبح توی قطار کنار پنجره نشسته بودم و به مشکلاتم فکر می کردم. شب قبلش خوب نخوابیده بودم. یه حال غریبی داشتم. مثل پیک آلفای قبل خواب نبود که ایده بیشتر قصه هام رو از اونجا میارم. یه چیزی بود بین خواب و بیداری!
همونجا یه دفعه یه تصمیم خیلی مهم برای زندگی ام گرفتم!
فهمیدم دیگه وقتش شده دست از فکر کردن و نگرانی برای آینده ای که هیچ وقت نمیاد بردارم.
فقط به امروزم و کارهایی که میخوام انجام بدم فکرکنم. به همه چیز با یه دید خوب نگاه کنم.
فقط جلو برم و بذارم هرچی میخواد پیش بیاد!
خیلی سخت به نظر می رسه ولی میخوام امتحانش کنم.
تا امروز که یه روز گذشته موفق بودم. بازم خبرش رو بهتون میدم.
موضوعات مرتبط: چپندرقیچی ، خاطره
برچسبها: قطار
تاريخ : چهارشنبه ۹ مهر ۱۴۰۴ | 18:54 | نویسنده : پروانه |
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید









