سلام به چپندرقیچی بازهای عزیز ✋
تو چپندرقیچی مطالب مختلفی داریم. خاطره داریم، داستانک و شعر داریم، معرفی فیلم و کتاب داریم، پست آموزشی هم داریم مثل آموزش داستان نویسی و زبان، چیزهایی هم در مورد تغذیه و سلامتی داریم.
برای دیدن مطالب مورد علاقه تون به قسمت موضوعات وبلاگ مراجعه کنید.
چپندرقیچی تبادل لینک به شرط شباهت خط فکری وبلاگ دوستان عزیز رو با افتخار پذیراست.
کانال تلگرامی چپندرقیچی هم یادتون باشه. مطالب وبلاگ بعلاوه هر چی که به نظرم خوندنی بیاد توش میذارم. پس زود زود جوین بشین. 👇
chapandargheichi@
در آخر دوستتون دارم و از دونستن نظراتتون در مورد پستهام خیلی خوشحال میشم پس نظر یادتون نره. 🌸😍
موضوعات مرتبط: چپندرقیچی
برچسبها: چپندرقیچی
توی این مدت که اینترنت قطع بود، نسخه جدید مجله همشهری داستان به دستم رسید که داستانم "عرض تسلیت" داخلش چاپ شده بود.
از اونجا که تصمیم گرفتم همه حرفهام رو اینجا بنویسم و مثل اینستاگرامم نشه باید بگم اولش برام خوشحال کننده بود اما بعد متوجه شدم اسمم روی جلد مجله نیست. اولش گفتم شاید رسمشونه ولی دیدم اسم همه هست بهجز من. ازشون که پرسیدم معلوم شد اشتباه شده و معذرت خواستن ولی به چه درد من میخوره! چندوقتی که اصلا نمیخواستم چشمم به مجله بیفته تازگی یه پست در موردش گذاشتم.
نمیدونم این اتفاقهای بیخود چرا باید برای من بیفته. یه دوستی بهم میگفت این اتفاقها به خودت و درونیاتت مربوطه. نمیدونم باید در موردشون چیکار کنم!
موضوعات مرتبط: چپندرقیچی ، خاطره
توی این مدت همه چیز درهموبرهم بود. بدون اینترنتم که قربونش برم انگار هیچکس توی دنیا زنده نیست!
در هر صورت هفتمین سال شروع وبلاگم که ۲۴ دیماه بود گذشت.
۷ عدد مقدسیه و باید به فال نیک گرفت!
اولینباری که تصمیم گرفتم اینجا مطلب بذارم قصد داشتم هرچی که به ذهنم میرسه و برام اتفاق میفته رو به صورت ناشناس بدون هیچ پردهپوشی اینجا بذارم. به همین خاطر هم بود که هیچ کدوم از آشناهای دنیای حقیقیام رو به این گوشه خلوتم راه ندادم. اما نمیدونم چی شد که از یه جایی به بعد با همین دوستان مجازی هم رودربایستی پیدا کردم و مطالبم هی ادبیتر شد تا جایی که رسما شبیه پیج اینستام شده. فکر میکنم به همین علته که بهجز بعضی دوستان عزیز قدیمی خواننده بالایی نداره.
شما نظرتون در مورد نوشتههام چیه؟ میدونم این روزها زیاد سر حوصله نیستین اما واقعا خوشحال میشم اگه صادقانه بهم بگین. حداقل برای سرگرمی و حواسپرتی!
راستش چندوقتیه دارم فکر میکنم نوشتن مطلب تو نت چه فایدهای داره. فوقش چند نفری بخوننش و لایکش کنند. که چی بشه؟! آخرش که چی؟!
اگه اینقدر نوشتن رو دوست نداشتم شاید رهاش میکردم اما حالا میخوام به خودم قول بدم سعی کنم از این به بعد نوشتههام رو ببرم سمت واقعیت وجودی خود خودم ...!!!
موضوعات مرتبط: چپندرقیچی ، خاطره
بالاخره جلسه دفاع پایاننامه ارشدم برگزار شد و خلاص.
مدتها بود استرس داشتم. انگار یه چیزی بهم میگفت بالاخره یه اتفاقی بدی میافته!
این هفته آخر که همه چیز بدتر شد. توی کشور درگیری و اعتراضات به وجود اومد و تهران هم بهم ریخت. دانشگاه تهران رو هم غیرحضوری کردن.
دیگه حالم دیدنی بود!
اما آخرش خداروشکر همه چیز خوب پیش رفت و مشکل خاصی پیش نیومد. پایاننامهام با درجه عالی پذیرفته شد.
جالبه هروقت قبل کاری که میخوام انجام بدم خیلی اذیت بشم اون کار بیدردسر پیش میره اما اگه آسون به اون مرحله برسم به مشکل برمیخورم. تو زندگیام بارها این قضیه رو تجربه کردم.
جالبتر اینکه روزهای قبل اون کار خیلی حالم بده ولی شبش خیالم راحت میشه و آروم میشم. حتی ایندفعه یه خواب خوبم دیدم که خیلی خیالم رو راحت کرد.
بعد دفاع دوستان میپرسیدن حالا برنامهات چیه بهشون گفتم فعلا میخوام یه مدت استراحت کنم و خوش باشم تا بعد دوباره برم سروقت آرزوها و فکروخیالات بیانتها که هیچوقت تمومی ندارن ...!!!
نیاز دارم استراحت کنم و مدتی یک نفر دیگر به جای من زندگی کند.
جنگجوی عشق
گلنن دویل ملتن
موضوعات مرتبط: چپندرقیچی ، خاطره
برچسبها: دفاع پایان نامه , گلنن دویل ملتن , جنگجوی عشق
واسه شب یلدا فال حافظ گرفتم، اومد:
حاشا که من به موسم گل ترک می کنم
من لاف عقل میزنم این کار کی کنم
مطرب کجاست تا همه محصول زهد و علم
در کار چنگ و بربط و آواز نی کنم
از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفت
یک چند نیز خدمت معشوق و می کنم
کی بود در زمانه وفا جام می بیار
تا من حکایت جم و کاووس کی کنم
از نامه سیاه نترسم که روز حشر
با فیض لطف او صد از این نامه طی کنم
کو پیک صبح تا گلههای شب فراق
با آن خجسته طالع فرخنده پی کنم
این جان عاریت که به حافظ سپرد دوست
روزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم
فال زیاد روشنی نبود. ترجیح میدادم چیز خوشایندتر و امیدبخشتری بیاد مثلا تو مایههای:
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند
چه میشه کرد حافظ هم دیگه با ما حال نمیکنه!
شاید هم مال ذهن آشفته منه. این روزها خیلی نگران جلسه دفاع پایاننامهام هستم. هنوز دوهفتهای مونده و من کلی استرس و فکر و خیال دارم ...!!!
موضوعات مرتبط: چپندرقیچی ، خاطره ، شعر
برچسبها: یلدا , فال حافظ , دفاع پایان نامه
گاهی وقتها به مامانم که نگاه میکنم اونقدر احساساتی میشم که دلم میخواد گریه کنم دوست دارم بغلش کنم دوست دارم خیلی چیزها بهش بگم اما هیچکدوم از این کارها رو نمیکنم. یعنی هیچ کسی هم تو دنیا هست که مثل من باشه؟!
سنگدلم؟! شاید هم خجالتیام! تو زندگیام خیلی حرفها رو خجالت کشیدم به آدمهای زندگیام بزنم. خدایا آخه چرا من اینجوریام؟!
همیشه میترسم دیر بشه و خیلی کارها رو براش نکرده باشم با این وجود بیشتر وقتها باهاش دعوا میکنم. دست خودم نیست سعی میکنم مثبتنگر باشم اما گاهی اوقات قاتی میکنم.
خدایا من دیوونهام ....!!!
شاید به خودش نتونم بگم اما اینجا میگم: مامان جون خیلی دوست دارم تو بهترین مامان دنیایی. منو ببخش اگه بدترین دختر دنیام!
مىخواست عشق را
بِچِشاند به کامِ خلق،
با طعمِ شير و شَهد و شکر
مادر آفريد . . .
حسين منزوی
موضوعات مرتبط: چپندرقیچی ، خاطره ، شعر
برچسبها: روز مادر , حسین منزوی
به نظر شما هم عروسیها شبیه پارتی شده یا من اینطوری فکر میکنم؟!
تازگیها هرجا میری عروسی علاوه بر مشکلات یهویی و پوستی که فقط موقع عروسیها پیش میاد باید کلی جلفبازی تحمل کنی!
واقعا دیگه عروسیها مناسب خانواده نیست اگه آدم درونگرایی باشی حسابی حوصلهات سر میره!
یکی نیست بگه شما که فقط میخواید تو عروسیتون بالا و پایین بپرین یه مهمونی خصوصی بگیرین لباس عروس بپوشین با دوستاتون ورجه وورجه کنین، چرا مردم رو اسیر میکنین والا ...!!!
باز دوباره روز دانشجو رسید و بنده همچنان دانشجوام! الی برکت الله ...
به قول شاعر: ز گهواره تا گور دانش بجوی!
یعنی میشه یه روزی من از پایاننامهام دفاع بکنم و تموم بشه بره پی کارش ...؟!
موضوعات مرتبط: چپندرقیچی ، خاطره
برچسبها: عروسی , روز دانشجو , پایان نامه
امسال قصد داشتم در ایام بلک فرایدی چند تا جنس را اینترنتی خرید کنم.
جدا از بحث (بیمعنی بودن این رویداد برای ما ایرانیها و نکوهش گرون شدن اجناس تو ایران نزدیک ایام نوروز) هیچ تخفیف بدردبخوری ندیدم.
سایت دیجیکالا و اسنپ و خانومی تقریبا سایتهای شناخته شدهای بودند که تخفیف داشتند.
این تخفیفها یا روی اجناس زیادی گران بودند که نمیشد اینطور بیبرنامه خرید کرد یا اجناس کم استفاده. بیشتر سایتهای صاحب تخفیف هم گمنام بودند و اعتماد بهشان سخت بود.
فقط لوازم آرایشی و بهداشتی و یک سری اجناس دیگر تخفیفهای خوبی داشتند.
به نظرم ما در ایران به جای Black Friday بهتره Black Days داشته باشیم با این وضع سیاه هوای تهران و بی آبی و ...
هر روز نگاهمان به آسمان است. باران میآید، نمیآید ...!!!
موضوعات مرتبط: چپندرقیچی ، خاطره
برچسبها: بلک فرایدی , باران
چند وقتی هست هرموقع که میلم بکشد و مشغله اجازه دهد شعر حافظ حفظ می کنم.
به مناسبت بزرگداشت حضرت حافظ در ماه مهر دو سه بیتی که چشمم را گرفته با شما شریک می شوم.
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها
صلاح کارکجا و من خراب کجا
ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا
در اندرون من خسته دل ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
یکی دو روزه بی خیالی سخت تر شده ...
خدایا خودت حال دلمون رو خوب کن!
موضوعات مرتبط: چپندرقیچی ، خاطره ، شعر
برچسبها: حافظ
تا حالا جراحی لثه کردین؟ اگه نکردین از من میشنوین هیچ وقت زیربارش نرین!
جراحی طولانی و سنگینیه دردش در حین و بعدش هم خیلی زیاده!
چندروزه واسه فکر کردن به هیچی تمرکز ندارم! دیگه گذشته و حال و آینده برام هیچ فرقی نداره ...!!!
موضوعات مرتبط: چپندرقیچی ، خاطره
برچسبها: جراحی لثه , CL , دندان پزشکی
چند وقتیه دنبال کار می گردم. از کار فعلیم خسته شدم. دنبال کاری با مزایای بهتر هستم. هرکاری پیدا میشه یا در شان من نیست یا مزایای خوبی نداره!
امروز واسه مصاحبه استخدام رفتم. به معنای واقعی کلمه وقتم تلف شد. نمی دونم کارفرماها چرا تو آگهی استخدام نمینویسن دقیقا چی میخوان. اینقدر سربسته مینویسن که آدم به اشتباه می افته. تلفنی هم که اطلاعات نمیدن میخوان آدم رو بکشونن این همه راه!
در هرصورت خیلی از تفکراتم در مورد شغل جدید عوض شده شایدم اصلا بی خیالش شدم!
طبق تصمیمات توی قطار سعی میکنم به همه چیز مثبت نگاه کنم حالا ببینیم چی پیش میاد! از اون روز هنوز دارم خوب پیش میرم چندباری زدم جاده خاکی اما هنوز از تصمیمم منحرف نشدم.
موضوعات مرتبط: چپندرقیچی ، خاطره
برچسبها: استخدام , قطار
دیروز صبح فهمیدم به جز وقت دوش گرفتن یا شستن ظرف وقت های دیگه ای هم هستن که ایده های جذاب به ذهن آدم می رسه یکی از اونا وقتیه که سوار قطار هستی!
صبح توی قطار کنار پنجره نشسته بودم و به مشکلاتم فکر می کردم. شب قبلش خوب نخوابیده بودم. یه حال غریبی داشتم. مثل پیک آلفای قبل خواب نبود که ایده بیشتر قصه هام رو از اونجا میارم. یه چیزی بود بین خواب و بیداری!
همونجا یه دفعه یه تصمیم خیلی مهم برای زندگی ام گرفتم!
فهمیدم دیگه وقتش شده دست از فکر کردن و نگرانی برای آینده ای که هیچ وقت نمیاد بردارم.
فقط به امروزم و کارهایی که میخوام انجام بدم فکرکنم. به همه چیز با یه دید خوب نگاه کنم.
فقط جلو برم و بذارم هرچی میخواد پیش بیاد!
خیلی سخت به نظر می رسه ولی میخوام امتحانش کنم.
تا امروز که یه روز گذشته موفق بودم. بازم خبرش رو بهتون میدم.
موضوعات مرتبط: چپندرقیچی ، خاطره
برچسبها: قطار
دیروز تو مراسم دفاع پایان نامه ارشد یکی از دوستان شرکت کردم.
جلسه مفیدی بود. یه کم با محیط این جور جلسات آشنا شدم.
پایان نامه ام رو تا یه جاهایی پیش بردم ولی خیلی وقتم رو می گیره و فکرم رو درگیر کرده.
امیدوارم که سرانجام خوشی داشته باشه
موضوعات مرتبط: چپندرقیچی ، خاطره
برچسبها: پایان نامه
این روزها خیلی از بی آبی میشنوم. این هفته خودم به چشم دیدم. با دوستم رفته بودیم درکه. دره ای که قبلا کلی آب داشت حالا خشک خشک شده بود. به زور می شد یه کم آب پیدا کرد.
واقعا تاسف آوره. هروقت میخوام از آب استفاده کنم به آبی که داره میره توی چاه نگاه میکنم و عذاب وجدان می گیرم.
خلاصه که این روزا وضعیت آبم مثل حال دلمون رو به زواله!
ناگهان دلت می گیرد
از فاصله بین آنچه می خواستی،
و آنچه هستی...!!!
ژوان هریس
موضوعات مرتبط: چپندرقیچی ، خاطره
برچسبها: بی آبی , درکه , ژوان هریس
✳️ عناوین ۱۱۰ حرفه، شغل و یا اصناف، اغلب، قدیمی همراه معنای آنها در زبان معیار
صبّاغ: رنگرز، رنگفروش
سکّاک: چاقوساز، سکهزن، آهنگر
بزّاز: پارچه فروش
دقّاق: آرد فروش
خرّاط: تراشکار، چوب تراش
نجّار: درودگر، چوبساز
بقّال: ترهفروش غلهفروش
حدّاد: آهنگر، آهنفروش، زندانبان
صیّاد: شکارچی
قنّاد: شیرینیپز
دبّاغ: پوستفروش
رزّاز: برنجفروش، برنجکوب
خزّاف: سفالکار
علّاف: علوفه فروش
سرّاج: سازندهٔ زین اسب
قصّاب (جزّاز): گوشت فروش
طبّاخ: آشپز
خبّاز: نانوا
فصّاد: رگزن-حجامت کننده
نبّاش: قبرکـَن، کفن دزد
دلّال: واسطه معامله
خرّاز: فروشنده لوازم خیاطی
کفاش: دوزندهٔ کفش، مشکدوز،
دلّاک: کیسهکِش حمام و سلمانی
غسّال: مرده شوی
غوّاص: مرواریدیاب، فرورونده در آب
سمّاک: ماهیفروش
طیّار: خلبان
عقّاد: عقدکننده، سازنده نخ و تکمه
طراح: طرحریز، نقشهکش
سیّاح: جهانگرد و گردشگر
بنّاء: خانه ساز
جلّاد: مجری فرمان قتل
جرّاح: شکافنده بدن بیمار برای علاج
رقّاص: رقصنده در مجالس
حجّار: سنگ تراش
حلّاج: پنبه زن
ندّاف: پنبه زن، لحاف دوز
صفّار: رویگر، رویفروش، مسگر
عطّار: عطرفروش، داروفروش
جبّار: شکسته بند
سقّاء: آب فروش
هزّال: دلقک، لطیفهپرداز
ختّان: ختنهکننده
خمّار: باده فروش
طنّاز: خنداننده
تمّار: خرمافرش
عصّار: روغن ساز
رمّال: فالگیر
خطّاط: خوشنویس، خوشنگار
رحّال: آنکه کجاوه و پالان شتر سازد
سبّاک: لولهکش
حمّال: باربر
همّاز (لمّاز): آبرو ریز و عیبجو
نمّام (درّاج): سخنچین
زیّات: روغنفروش
شجّار: دانشمند گیاه شناس
کفّاش: سازنده یا تعمیرکار پاپوش
ضرّاب: سکه زن
مدّاح: ستایشگر، خواننده شعر آیینی
نسّاج: بافنده پارچه و جامه
کنّاس: رفتگر، تخلیهگر آب چاه
مشّاط: آرایشگر
سنّان: دندانساز
فرّاش: خدمتکار
فنّان: هنرمند
نقّاش (رسّام): تصویر گر
سلّاخ: آنکه پوست حیوان را میکـَنـَد.
شمّاع: شمع ساز
ملّاح (بحّار): ناخدا، کشتیبان
فلّاح: کشاورز، برزگر
نرّاد: نرد باز
نقّال: قصهگو، افسانهگو
جمّال: شتربان
صرّاف(فلّاس): داد و ستدکنندهٔ پول
صیّاغ: زرگر، جواهرساز، ریختهگر
کسّاح: برف روب، خاک روب
ثمّار: میوه فروش
لبّاد: نمد مال، نمدفروش
دبّاس: دوشاب ساز، شیره پز
طبّال: طبل زننده دهل زن
خیّاط: دوزنده
قصّاف(لعّاب): بازیگر
حرّاض: گچکار، آنکه گچ در کوره پزد
عکّاس: آنکه عکس برمیدارد
ورّاق: کسی که کتاب را صحافی کند
صحّاف: مصحفساز، دوزندهٔ کتاب
فخّار: سفالگر، سفالپز
حکّاک: نگینساز، مُهرساز
دوّات: سازنده آلات از مس
فحّام: ذغال فروش
طرّاز: نگارگر جامه، زینتگر
خشّاب: چوبفروش
حفّار: چاهکن، گورکن، کاوشگر
طرّار: راهزن، دزد، جیببر
نقّار: آنکه بر سنگ یا چوب کندهکاری کند.
خطّاب: سخنران، مسلط به خطبه
لحّام: جوشکار، لحیم کار
طحّان: آسیابان
سیّاف: شمشیرگر شمشیر ساز
نعّال: نعل بند
خیام: چادر دوز، خیمه دوز
نصّاب: نصبکننده
سبّاح: آب ورز، شناگر
عشّاب(حشّاش): ادویهساز، گیاهشناس
خشّاب: چوبفروش
جشّار: ستوربان، صاحب چراگاه اسب
لبّاف: جوالباف، پلاس باف
اینا رو یه جا ذخیره کنید شاید یه جایی مثل تست هوش بدردتون خورد.
موضوعات مرتبط: چپندرقیچی
برچسبها: شغل
حالا که روز قلم اومده و مصادف هم شده با تاسوعا یه احساسی بهم میگه باید با قلمم یه چیزی بنویسم.
این مدت خیلی میخواستم در مورد جنگ و احساسی که داشتم بنویسم اما موقعیتش جور نشد. یه چیزایی هم نوشتم اما خورد به قطعی اینترنت و زمانش سراومد.
تو فکر یه داستان کوتاهم که با حال و هوای اون روزها جور دربیاد.
توی این روزها احساس میکنم همه اتفاق ها باهم قروقاطی شدن. افکارم درهم و برهمه. کلی کار عقب افتاده دارم.
یه حسی هم از ته دلم میگه نکنه دوباره جنگ و ...
که میدونم احساس خیلی های دیگه هم هست.
خدایا خودت هوای هممون رو داشته باش!
موضوعات مرتبط: چپندرقیچی ، خاطره
برچسبها: روز قلم , تاسوعا , جنگ
چندوقتی است بالاخره همت کردم و شروع کردم شاهنامه را با متن شعری خواندن. یک لیست از سرگذشت شخصیت های شاهنامه هم برای خودم درست کرده ام. یک جورهایی آن را برای خودم شخصی سازی کرده ام تا همیشه توی یادم بماند البته عکس های عمومی اش هم با یک سرچ ساده راحت پیدا می شود.
الان میانه داستان سیاوش هستم. خواندن شاهنامه با شعرهایش بسیار رساتر از حالت نثر آن است.
کتاب نظم شاهنامه را هم توی کانال چپندرقیچی می گذارم تا اگر خواستید بردارید. یک فایل راهنمای شاهنامه هم دارم می گذارم شاید برای کسی مفید باشد و به دلش بیاندازد توی روز پاسداشت زبان فارسی سری به شاهکار استاد توس ابوالقاسم فردوسی بزند.
موضوعات مرتبط: چپندرقیچی ، خاطره
برچسبها: شاهنامه , ابوالقاسم فردوسی , روز پاسداشت زبان فارسی
سفر همیشه و درهرحالی که باشی حس خوبی داره. امسال بعد از چندسال رفتیم به شهر زادگاهم مهاباد استان اصفهان.
دیدن دوباره فامیل ها و نوسازی خاطره ها بعد از مدت ها بی نهایت لذت بخش بود و روحیه مون رو عوض کرد.
عجب حکایتیه این فروردین
ماه رمضون رو گذرونده
عید دیدنی بوده
مسافرت داشته
هنوز تازه به نیمه رسیده ...!!!
و اما ...
حالا دیگه باید دوباره برگردیم به کار و زندگی همیشگی!
یه جا خوندم:
همه میگویند:
"سالِ خوبی داشته باشید"
اما باید گفت:
"سالِ خوبی را برای خودتان خلق کنید"
به فکرِ آمدنِ روزهایِ خوب نباشید
آنها نخواهند آمد.
به فکرِ ساختن باشید
روزهایِ خوب را باید ساخت.
آرزو میکنم:
"بهترین معمارِ سال جدید باشید"
پیش به سوی ساخت و ساز ✌
موضوعات مرتبط: چپندرقیچی ، خاطره
برچسبها: مسافرت , مهاباد , اصفهان
توی کتاب #خناس وقتی وجود یک بیماری مرموز زندگی همه را به خطر انداخته و هیچ امید نجاتی نیست جایی هست که می گوید:
اگه زندگی داره با درد و بدبختی چپ و راست تو رو می کوبه ...!
اگه نفست گرفته و بدنت دیگه رمق نداره ...!
اگه داری با سر تو ظلمت ابدی فرو میری ...!
بازم دست و پا بزن ...!
شاید امید تنها راه نجات باشه ...!
هرسال فکر می کنم هیچ انگیزه ای برای سال جدید ندارم همه چیز کسل کننده و تکراری است ولی بهار که می شود به اشتباهم پی می برم. دوباره شوق برای شروع دوباره توی وجودم پر می کشد.
سال جدید فرصتی می شود برای یک شروع تازه!
فرصتی دوباره برای موفقیت های تازه!
فرصتی دوباره برای رسیدن به آرزوهای تازه!
فرصتی دوباره برای شناختن آدم های تازه!
امید تنها سرمایه من است آن چیزی که همه اینها را ممکن می کند.
پس اگر دنبال فرصت های تازه هستیم یاد بگیریم هیچ وقت امید را از دست ندهیم ...!!!
خدایا توی ماه رمضان که هستیم بیا و توی این سال جدید حال دلمان را تکانی بده هم می دانی؛ هم می بینی؛ هم می توانی ...!!!
به امید روزهای نو در سال جدید
نوروز یکهزار و چهارصد و چهار
موضوعات مرتبط: چپندرقیچی ، خاطره
برچسبها: سال نو مبارک , خناس
امسالم تموم شد وقتی که بهش فکر میکنم احساس خوبی دارم. امسال اولین رمانم خناس چاپ شد. هنوز که هنوزه وقتی به یادم میاد احساس هیجان و خوشحالی وجودم رو پرمیکنه. البته خناس هنوز کلی راه واسه طی کردن داره جلد دومش منتظره چاپ بشه و بالاخره خواننده هاش بفهمن آخر و عاقبت آناهید و قصه پرماجراش به کجا ختم میشه!
چندوقت پیش داشتم کتاب کتابخانه نیمه شب رو میخوندم. توی کتاب میگفت حسرت های زندگی مون ممکنه بی جهت باشن ممکنه پشیمونی درباره خیلی از کارهایی که فکرمیکنیم اگه انجامشون میدادیم زندگی مون بهتر میشد یه فکر اشتباه باشه. کسی چه میدونه شاید اگه اون کارها رو هم انجام میدادیم حالا احساسی بهتر از الان نداشتیم...!!!
یه جا خوندم:
فدای سرم اگر یکجاهایی خراب کردم،
من هم دفعهی اولم است که دارم زندگی میکنم!
میخوام تو سال جدید اعتماد به نفسم رو ببرم بالا همینطور جرئت و جسارتم رو اونوقت همه اون راه هایی رو برم که تا حالا نرفتم .... !!!
موضوعات مرتبط: چپندرقیچی ، خاطره ، معرفی کتاب
برچسبها: خناس , کتابخانه نیمه شب
احسان رضایی
اگر از آنهایی هستید که فکر میکنید عشق و نامزدی به این است که از صبح تا شب بروید پارک و سینما و کافیشاپ و یک گل دستتان بگیرید و با هم قرار بگذارید خانهای بسازید در و دیوارش همه نور، معلوم است که در کل عمرتان یک روز هم عاشق نبودهاید و به زمین سفت نرسیدهاید. برای شما، شاید بهترین کار، خواندن چندتا کتاب عاشقانه درست و حسابی باشد تا بفهمید این عشق و عاشقی چقدر میتواند خوب، خوشایند و خطرناک باشد.
برای شروع باید بروید سراغ کلاسیکها. عشق، قدیمیتر از چیزی است که فکر میکنید. مثلا با جین آستنها، بخصوص «غرور و تعصب»ش شروع کنید. ماجرای خانوادهای که چهارتا دختر دارند و همسایۀ جدیدی برایشان میآید که بِه از شما نباشد، آقای جوان برازنده پولدار و مهمتر از همه مجردی است. پر واضح است که مادر خانواده به فکر میافتد از این نمد، برای دخترها کلاهی بسازد. جریان برو و بیا و قالیچه لب بوم تکان بده دارد خوب پیش میرود که دوستِ ازخودراضی آقای همسایه پیدایش میشود و میافتد مشکلها. اگر پرشورترش را میخواهید، بروید سراغ «وداع با اسلحه» ارنست همینگوی. داستان یک راننده آمبولانس در زمان جنگ جهانی اول که دارد برای خودش «دل ای، دل ای ...» میخواند و خوش میگذراند و عقیده دارد عشق چیز مزخرفی است که شاعرها بیخودی بزرگش کردهاند. به قول بیهقی اما «قضا در کمین بود، کار خویش میکرد». یک سال بعد، راننده قصه ما کاملا عوض شده، پرستاری که موقع بستری او در بیمارستان دلش را برده، کشته شده و حالا او به جهان جور دیگری نگاه میکند. درست مثل «خداحافظ گری کوپر» رومن گاری که داستان جوانی آمریکایی را تعریف میکند که به پیستهای اسکی شمال اروپا پناه آورده تا از جنگ ویتنام در امان باشد، اما آنجا به بدتر از جنگ گرفتار میشود و عشق و عاشقی پدرش را درمیآورد، که بسوزد پدرش. در همین قسمت از برنامه، از «گتسبی بزرگ» اسکات فیتزجرالد هم غفلت نکنید. درست است که یککم داستانش کند پیش میرود اما عشق آتشین گتسبی، شخصیت جاهطلب، ماجراجو و رمانتیک قصه یک جور ناجوری پیش میرود که دل خواننده برایش کباب میشود.
البته مصایب عشق، فقط مردانه نیست. قبول ندارید «جین ایر» شارلوت برونته را بردارید و خودتان ملاحظه بفرمایید. خواهر بزرگه برونتهها، خودش یک تجربه وحشتناک داشت و وقتی خواست درباره مشقتهای عشق بنویسد، حق مطلب را ادا کرد. داستان دل بستن جین ایر به اربابش، آقای روچستر که بعدا میفهمیم همسرش را زندانی کرده همان ماجرایی که سر نویسنده آمد. از دیگر محصولات کارخانه ادبی خواهران رنگپریده، «بلندیهای بادگیر» امیلی برونته است. داستان یک عشق آتشین و نافرجام که جماعتی را به باد میدهد. هیثکلیف کولیزادهای است که پیش خانواده کاترین بزرگ میشود، جایی که همه جز کاترین با او چپ هستند. طبیعتا هیثکلیف به او عاشق میشود ولی از تنها امیدش در زندگی هم جواب رد میشنود. از اینجا بعد است که آن روی عشقِ هیثکلیف بالا میآید و اول میرود پولدار میشود و بعد میزند از همه انتقام میگیرد.
گفت: «روز اول که دیدمش گفتم/ آن که روزم کند سیه، این است!» این یک خط را هم میشود جای خلاصه «بر باد رفته» مارگارت میچل و عشق بیحاصل اسکارلت به اشلی ویلکز، که هم خودش و هم رَت باتلر را سفیل و سرگردان میگذارد جا زد. ماجرای «آنا کارنینا» لئو تولستوی بزرگ هم همچین چیزهایی است: جستجوی عشق در مسیری غلط. درست مثل آنا که دل به ورونسکی عاشقپیشه میدهد و وقتی خودش و زندگیاش را نابود کرد، تازه میفهمد طرف چه آدم بیبتهای بوده است و خودش را سر به نیست میکند. عشق، بخصوص عشقی چنین اشتباه و در مسیر غلط، بدجوری پدر درمیآورد.
خیال میکنید فقط عشق در جای اشتباه، این بلاها را سر آدم میآورد؟ اینقدر ساده نباشد، «رنجهای ورتر جوان» گوته، داستان جوان پولدار، خوشتیپ و باکمالاتی است که بعد از تمام شدن درس و دانشگاه، برای هواخوری به یک شهر ییلاقی آمده. آنجا چشمش به شارلوت، دختر قاضی شهر میافتد و طبق فرمول هرچه دیده بیند، گرفتار میشود. شارلوت هم از او خوشش میآید و فقط یک مشکل کوچک در کار است: اینکه شارلوت قبلا به کس دیگری جواب بله داده و آن بابا هم، مرد خوبی است و بهانهای برای به هم زدن ندارد و خلاصه که هیچی به هیچی! حالا گیریم هم که طرف جواب مثبت را داد، آن وقت اگر مثل «دکتر ژیواگو» بوریس پاسترناک، عدل وسط عشق و عاشقیتان، جنگ جهانی شد و انقلاب اکتبر هم علیحده در همان ایام افتاد و هر کسی به یک طرف رفت و «نگار من به لهاورد و من به نیشابور»، آن وقت تکلیف چیست؟ داستان معروف پاسترناک شرح تلاش ژیواگو و همسرش برای رسیدن دوباره به همدیگر است تا بدانید که عشق، اصلا مقوله شوخیبرداری نیست. خلاصه که «این است نصیحت سنایی: عاشق نشوید، اگر توانید!»
از شماره ۲۴ هفتهنامه «کرگدن»
موضوعات مرتبط: چپندرقیچی
برچسبها: ولنتاین مبارک , احسان رضایی , کرگدن
این روزها سرگرم درس و امتحان ها هستم و از شما چه پنهان به یک افسردگی زیرپوستی ( از آنها که مدام به آدم می گوید ناامید باش! آن چیزهایی که به دنبالش هستی هیچ وقت اتفاق نمی افتد! 😰 )
هم دچارشده ام که نمیدانم بخاطر درس خواندن است یا چیز دیگر!!!
اما هیچکدام این ها باعث نشده سالگرد تولد چپندرقیچی را فراموش کنم. ( بازهم از شماچه پنهان بعضی سال ها فراموشم می شود! 😉 )
امروز وبلاگمان پنج ساله می شود. هنوز هم بعضی دوستان معنی اسم وبلاگ را می پرسند باید جواب دهم چپندرقیچی یعنی مطالب درهم برهم و تودرتو مثل همه چیزهایی که هر روز توی سر من بیچاره جولان می دهد. اسمی است که در خواب به من الهام شده است چه می شود کرد دیوانگی است دیگر ...!!!
میخواهم از دوستانی که چپندرقیچی را حمایت می کنند تشکر کنم. آقای جعفرسلیمانی عزیز با وبلاگ بوسه برماه که به همه پست ها عنایت دارند و مرا شرمنده محبت خود میکنند. گل سرخ عزیز، الیشاع مهربان، همیشه بهار همیشه گل که چندوقتی است کم پیدایند، منصور عزیز با داستان های کوتاه خواندنیشان و همه دوستان حال و گذشته که دیگر نیستند و به چپندرقیچی لطف دارند و من رو از نظرات ارزشمندشان محروم نمی کنند.
همیشه دوستتون دارم و اینجا منتظرتونم. 💗
راستی امسال تولد چپندرقیچی و روز مرد مصادف شده که این روز فرخنده رو به همه آقایون گرامی وبلاگ تبریک میگم. 🎊🎉
موضوعات مرتبط: چپندرقیچی ، خاطره
برچسبها: تولد , روز مرد
وحشتناکترین بعد قضیه این است که، آنان درهای کارخانه ها، اداره ها و دانشکده ها را به روی زنان باز میکنند، ولی همچنان متعقدند: برای یک زن محترم، ازدواج بهترین کسب و کار است ...!!!
سیمون دوبووار
جنس دوم
موضوعات مرتبط: چپندرقیچی
برچسبها: جنس دوم , سیمون دوبووار
الان چندروزه درگیر انتخاب یه کتاب برای پروژه کلاسی ام هستم. کتاب باید از متون پایداری منظوم کهن باشه.
اول میخواستم کمدی الهی دانته رو انتخاب کنم اما یکی از من زودتر جنبیده بود و برش داشته بود بعد بهشت گمشده میلتون رو انتخاب کردم اما استاد قبول نکرد به بهانه این که جزو متون کهن نیست و جدیدتره. به همین بهانه هفت پیکرنظامی رو هم رد کرد. فعلا در حوالی شاهنامه و ایلیاد و ادیسه هومر چرخ میخورم تا ببینیم خدا چه خواهد!
این اواخر برای سرگرمی یه نگاهی هم به کتاب مکبث شکسپیر انداختم. یکدفعه ای به آثار شکسپیر علاقه پیدا کردم از بس که تو تیتراژ سریال زخم کاری اسم هاشون رو ردیف به ردیف دیدم.
البته از نظر یکی از اساتیدمون ویلیام شکسپیر چیزی نیست به جز سارق آثار هنری. ایشون معتقده همین نمایشنامه مکبث رو از روی داستان بهرام چوبینه فردوسی کپی کرده!
از قضا این دو بزرگوار سال ها پیش هردو به رحمت خدا رفتن و خدا عالمه که حقیقت چی بوده!
بنده زیاد نمایشنامه خون نیستم و این مکبث مورد ذکر هم به جز موضوع ناب در باقی موارد چنگی به دل نمی زد شاید هم این عدم خوشامد از اثرات زخم کاری باشه که هرفصلش از قبلی نچسب تر و دوست نداشتنی تر از آب درمیاد حتی باوجود اینکه مکبث بالاخره تو این فصل آخری لیدی مکبث رو نشوند سرجاش!
موضوعات مرتبط: چپندرقیچی ، خاطره ، معرفی کتاب ، معرفی فیلم
برچسبها: مکبث , زخم کاری , شکسپیر
این هفته با یکی از دوست های قدیمی ام که تهران زندگی میکنه رفتیم یه دوری زدیم. شب هم پیشش موندم. اون موقع که خوابگاهی بودم خیلی باهم بودیم. خلاصه کلی یاد قدیما کردیم. داشتم فکر می کردم تجربه های تازه با دوستان قدیمی مثل سفر در زمان می مونه از آینده به گذشته!
شاید دیگه هیچ وقت هیچی مثل گذشته ها نباشه اما هنوزم کلی خاطره بازی و دردودل هست که لذت خودشون رو دارن!
به قول نرگس صرافیان:
پرندهایام که نمیپرد
پلنگیام که نمیدرد
تفنگیام که نمیزند
نهنگیام که آشیانهی امن ماهیها شده.
حالم چگونه است؟
خسته
غمگین
اما امیدوار
موضوعات مرتبط: چپندرقیچی ، خاطره
برچسبها: نرگس صرافیان طوفان
خیره شدم به آب های عمیق تاریک زیر پام. ازوقتی تو بچگی افتادم تو آب و نزدیک بودخفه بشم همیشه از مُردن تو آب می ترسیدم ولی حالا دیگه نمی ترسم فقط به این فکر می کنم که وقتی دارم پایین و پایین تر میرم، همه دردها و غصه هام کوچیک و کوچیک تر میشن و من سبک وسبک تر!
ترس مال کسیه که نمی خواد بمیره نه واسه من که خودم انتخاب کردم که بمیرم تنها چیزی که تو این لحظه ذهنم رو به خودش مشغول کرده اینه که بعدش چی میشه؟!
خناس
می تونید رمان خناس به قلم بنده رو با تخفیف ۱۵ درصدی از سایت ایران کتاب تهیه کنید.
موضوعات مرتبط: چپندرقیچی ، معرفی کتاب
برچسبها: خناس , خرید کتاب , تخفیف , نشر پلات
امروز روز منه!
دوباره داره یه سال دیگه به عمرم اضافه میشه شایدم از عمرم کم میشه. اصلا نمیخوام حرف های تکراری و نخ نماشده ای مثل هیچ کی نیست تولدم رو تبریک بگه و هیچ کی یادش نیست و اینا بزنم.
حوصله لوس بازی کیک و شمع و برف شادی هم ندارم.
فقط میدونم ۳۳ سالگی یعنی شروع دوره کمال. باید خیلی عوض بشم. باید خیلی از کارهارو کنار بذارم. خیلی کارها هم هست که باید شروعشون کنم.
مسیر سختی به نظر میرسه ...!!!
به رسم عادت:
سی و سومین سالگرد تولدم مبارک
هجدهم شهریورماه هزاروچهارصدوسه
موضوعات مرتبط: چپندرقیچی ، خاطره
برچسبها: تولدم مبارک , سی و سه سالگی , دوره کمال , شهریوری
❌برق نیست
از دست توانیر چه بگویم،چه بسازم
بانگ و جَرس است از دل مَردم که برق نیست
ظهر آمدم از کار به منزل وَ نشستم
ناگاه شنيدم زِ عیالم که برق نیست
گفتم بزنم از سرِ منزل به بُرون رَه
دیدم که همه بانگ برآرند که برق نیست
رفتم به برِ شاطِر و نانوا که خَرَم نان
فریاد بر آورد بُرون رو که برق نیست
گفتم بزنم بر دل دشت و دمن و کوه
آبیار صدا زد که بیا،چون که برق نیست
دیدم خطِ باطریِ موبایل روبه تمام است
گفتم به کجا من بزنم شارژ که برق نیست
رفتم به دُکان تا که خورَم نوشمکی یخ
بقّال بگفتا که شُل است،چون که برق نیست
شخصی به من اِس داد که مهتابی خراب است
گفتم که برو دور شو از من،که برق نیست
نه باد بزنی هست به منزل که زند باد
با مُشت زدم بر سرِ کولر که برق نیست
بر طاقچه دیدم که گِردسوز خَموش است
گفتم که خَموش باش تو هم،چون که برق نیست
فریاد بر آورد که چراغم زِ بَرِ لامپ
فریاد زدم دور شو از من که نفت نیست
سلمانی برفتم دو سه شب را که زنم سر
گفتا که برو (مجتبی) بیرون،که برق نیست.
وای از دست این برق 😡
از کارو زندگی افتادیم 😢
موضوعات مرتبط: چپندرقیچی ، خاطره ، شعر
برچسبها: برق
به بهانه ی روز #پزشک
نگه کن بدین گنبد تیز گرد
که #درمان ازویست و زویست #درد
واژه « #پزشک » و دانش #پزشکی را می توان در ادبیات کهن و داستان های حماسیِ شاهنامه هم جستجو کرد.
#حکیمابوالقاسمفردوسی در آغاز داستان پادشاهی جمشید ، پس از اشاره به #داروهایگیاهی به پیدایش دانش #پزشکی اشاره مستقیم دارد :
#پزشكی و درمان هر دردمند
درِ تندرستی و راه گزند
#فردوسی در داستان رستم پا را از درمان دارویی هم فراتر می گذارد و از #جراحی سخن می گوید و در ده ها بیت به شرح زاده شدن رستم به شیوه آن چه امروزه به آن « #سزارین » می گویند می پردازد .
بیاورد یكی خنجر آبگون
یكی مرد بینا دل پرفسون
بیامد یکی موبدی چرب دست
مر آن ماه رخ را به می کرد مست (بی هوش کرد)
شكافید بی رنج پهلوی ماه
بتابید مر بچه را سر ز راه
چنان بیگزندش برون آورید
كه كس در جهان این شگفتی ندید
#فردوسی از تخصص « #بیهوشی » در داستان بیژن و منیژه نیز سخن گفته است و به واژه « #هوشبر » اشاره مستقیم دارد . به دستور منیژه بیژن را با خوراندن #دارو بیهوش می کنند :
بفرمود تا داروی #هوشبر
پرستنده آمیخت با نوش بر
بدادند چون خورد می گشت مست
همان خوردن و سرش بنهاد پست
پس از بیهوشی ، بیژن را به قصر منیژه می برند و سپس او را با داروهای دیگری به هوش می آورند:
بگسترد #كافور بر جای خواب
همیریخت بر چوب صندل #گلاب
بیاورد #روغن مر او را بداد
كه تا گشت بیدار و چشمش گشاد
و بی گمان همگان #نوشدارو پس از مرگ سهراب را شنیده اند . در پایان رزم رستم و سهراب ، هنگامی که رستم در پایان رزم، فرزندش سهراب را شناسایی می کند از پادشاه ( کیکاووس ) «نوش دارو» طلب می کند:
ازآن #نوشدارو كه در گنج تست
كجا خستگان را كند تندرست
به نزدیک من با یكی جام می
سزد گر فرستی هم اكنون بهپی
خدا همه آنان که تندرستی انسان ها دغدغه اصلی زندگیشان است سلامت بدارد!
روز « #پزشک » بر یکایک پزشکان ایران زمین عزیز مبارک باد.
حامد طباطبایی
موضوعات مرتبط: چپندرقیچی ، شعر
برچسبها: روز پزشک , فردوسی , شاهنامه , حامد طباطبایی
گاهی وقت ها یه گوشه ای پیدا میکنی که چندساعتی رو فارغ از گرما یا سرمای هوا دور از هیاهوی آدم های اطرافت با فکرهای جورواجورشون فقط با یه رفیق قدیمی وقت بگذرونی اونوقته که اون گوشه میشه یه جزیره وسط اقیانوس یا یه قایق که فقط خودتون دوتا سوارشین اصلا بهشت روی زمین!
اگه از اینجور جاها پیدا کردین سفت پچسبیدش که این روزا غنیمته ...!!!
پی نوشت:
پائولا هاوکینز توی دختری در قطار میگه:
حفرههای زندگیات همیشگیاند. تو باید در اطرافش رشد کنی، مثل ریشههای درخت که از اطراف بیرون میزنند، باید خودت را از لابهلای شیارها بیرون بکشی...!!!
موضوعات مرتبط: چپندرقیچی ، خاطره
برچسبها: دختری در قطار , پائولا هاوکینز









