پول و پله ای پدر ندارد
بیچاره که بحر و بر ندارد
آنقدر دویده است بابا
زانو و مچ و کمر ندارد
گریان شده در غم عزیزان
افسوس! دو چشم تر ندارد
گفتند به او شیوخ هر دم
یک وعده بخور! ضرر ندارد
رفت اوپی مسجد و خدا گفت:
این گونه دعا اثر ندارد !
از دل سحری کشید آهی
آه دل او شرر ندارد
دیروز که اعتراض می کرد
گفتند چرا بصر ندارد ؟؟
مظلوم تر از همیشه برگشت
خودروش کمک فنر ندارد
از دهکده اش یکی دو پسوند
گاو و شتر و بقر ندارد !!
بسیار وفای عهد دارد
بر هیچ زنی نظر ندارد
تشبیه کنم به خاک ایران!!
دشت و دمن و خزر ندارد!
درفکر قضا و سرنوشت است
باور به خود و قدر ندارد!
دیشب سر حافظ افسری گفت
ماشین شما سپر ندارد
مشغول دویدن است یارب!
طفلی پدرم سحر ندارد
دیروز زنش به گوش او گفت:
هرگز جنم و گوهر ندارد !
امروز که خسته بود فهمید
چون تکیه گه و پدر ندارد !
تیره است سپهر بی کرانش
خورشید و هوا ، قمر ندارد
گفتند مشاوران که برخیز !!
خوابیده و بال و پر ندارد
رفتیم به سنگ قبر گفتیم
روزش شده و خبر ندارد!
شهرام حسنپور درویش
موضوعات مرتبط: شعر
برچسبها: پدر , شهرام حسنپور درویش









